چهار شنبه 4 اكتبر 2006
در سايت ببينيد : پژوهش های ایرانی
(پیشگفتار)
رضا مرادی غیاث آبادی
متن زير از ويــرايــش تـازه و چاپ پـنجم «كـتاب منشور كورش هخامنشي» به زبانهاي فارسي، انگليسي، آلماني و فرانسوي (تهران 1384) نوشته همين نگارنده برگرفته شده كه در نشريات و وبسايتهاي گوناگون منتشر شده است. در آن نقلقولها، گاه با تغييرات و دخل و تصرفهاي فراوان و دلبخواهي، در متن اصلي تغييراتي دادهاند كه كار درستي به نظر نميآيد. چاپ نخست اين كتاب در سال 1377 منتشر شده بود.
در اينجا ذكر يك نكته لازم است و آن اينكه اخيراً متني مجعول و ساختگي به عنوان منشور كورش توسط علاقهمندان فرهنگ ايران ترويج و تبليغ ميشود كه هيچگونه ارتباطي با متن اصلي آن ندارد و صرفاً زاييده ذوق و قريحه برخي كسان بوده است. متأسفانه اين متن نوظهور، به دليل ظاهر زيبا و دلنشيني كه دارد (سخن از مزدا، تاج پادشاهي و …) و با احساسات ما و اوضاع امروز، همخواني داشته است؛ بر ديده و دل بسياري نشسته است. درست است كه گزارش اين متن در آثار پژوهشگران گوناگون با تفاوتهايي آمده است كه آنهم ناشي از تخريب كتيبه، خوانشها و آوانويسيهاي متفاوت، كمبود آگاهي از دامنه معاني واژگان اكدي و نيز ساختار كمشناخته شده دستوري آن است؛ اما اين تفاوتها تنها در حدود چند واژه و عبارت است و نه متني كاملاً متفاوت و ديگرگون. (منابع مربوط به ترجمههاي ديگر در زمانها و زبانهاي گوناگون در انتهاي این نوشتار آمده است). نگارنده بر اين گمان است كه پيشگيري از تحريف تاريخ و فرهنگ، و خودداري از برساختن پديدههاي جديد به نام آثار كهن، به اندازه حساسيت در برابر آسيبديدگي پاسارگاد، اهميت دارد و حتي شايد مهمتر از آن باشد. ساختن متني مجعول، هر چند كه بسيار زيبا هم باشد و انتساب آن به كورش، كمتر از اقدام به ويراني پاسارگاد و آثار باستاني ديگر نيست.
* * *
منشور كورش هخامنشي، كهنترين بيانية حقوق بشرِ شناخته شدة جهان و سند سربلنديِ ايرانيان از همزيستيِ آشتيجويانه و گراميداشتِ باورها و انديشههاي همة مردمان تابعه در هنگامة بنيادگذاري نخستين امپراطوري جهان است. دنياي باستان همواره از آتش جنگها و يورشهاي بيپايان در رنج بوده است و كشورهاي آشتيجو نيز ناچار بودهاند تا براي رهاييِ مردمان خود از تاختوتازهاي هميشگيِ همسايگان ناآرام، به رويارويي و چيرگي بر آنان بپردازند. اما مهم اين است كه پيروزمندانِ ميدان نبرد و چيرهشدگان بر شهرها، چگونه با سپاه شكسته و مردم فرودست رفتار ميكردهاند؟ تاريخنامههاي بشري بازگوكنندة رفتار نيك كورش بزرگ، پادشاه نيرومندترين كشور آنروز جهان، و كنشهاي ستيزندة ديگر فرمانروايان گيتي بوده است.
جهان امروز، نه با چشمداشت بر خاك سرزمينها، كه با تاختن بر انديشه، باورها، غرور و هويت مليِ مردمان، چيرگي بر آنان را در سر ميپروراند. مردماني كه باورها و هويت ملي و تاريخي خود را به فراموشي سپارند؛ مردماني كه نيازمند دانش و فنآوريِ كشورهاي ديگر باشند؛ شكستخوردگان جهان امروزند. پيشينيان ما گذشتهاي سرافرازانه براي ما به ارمغان نهادند. ما براي فرزندان آيندة خود چه دستاوردي داريم و براي شكسته نشدن در جهانِ سخت نامهربان امروز، چه راههايي انديشيدهايم؟
* * *
در سال 1258 خورشيدي/ 1879 ميلادي، به دنبال كاوشهاي گروه انگليسي در شهر باستاني بـابِـل در مياندورود (بينالنهرين) استوانهاي از گل پخته بدست باستانشناسي كـلداني به نام «هرمز رسـام» پيدا شد كه امروزه در موزه بريتانيا در شهر لندن نگهداري ميشود.
بررسيهاي نخستين نشان ميداد كه گرداگرد اين استوانه گِـلين را نوشتههايي به خط و زبان بابلي نو (اَكَـدي) در برگرفته است كه گمان ميرفت نبشتهاي از فرمانروايان آشور و بابِـل باشد. اما بررسيهاي بيشتري كه پس از گرتهبرداري و آوانويسي و ترجمة آن انجام شد، نشان داد كه اين نبشته در سال 538 پيش از ميلاد به فرمان كورش بزرگ هخامنشي (550-530 پم.) و به هنگام ورود به شهر بابل نويسانده شده است. از زمان نگارش اين فرمان تا به امروز (1384) 2545 سال ميگذرد.
شكل ظاهري اين فرمان، به مانند استوانهاي ديده ميشود كه ميانة آن قطورتر از دوسوي آنست. انتشار و ثبت فرمانها و يادمانهاي رسمي بر روي استوانة گِلين و نيز بر روي لوحههاي مسطح، از سابقهاي ديرين در ايران و مياندورود برخوردار بوده، كه گونة استوانهاي آن نسبت به بقيه، پايداري و دوام بيشتري داشته است. بيترديد اين فرمان در نسخههاي متعددي براي ارسال به نواحي گوناگون نويسانده شده بوده كه امروزه تنها يكي از آنها به دست آمده است.
استوانة كورش آسيبهايي جدي به خود ديده است. بسياري از سطرهاي آن از بين رفته و يا بر اثر فرسودگيِ بيش از اندازه قابل خواندن نيستند. نبشتههاي بخشهاي آسيبديده را تنها با توجه به اندازة فضاي خالي و برخي حروف باقي مانده در آن ميتوان تا حدودي بازسازي كرد كه در اين بازسازي نيز، بيگمان احتمال اشتباههايي وجود دارد. بدين لحاظ و نيز به دليل اينكه در خوانش و ترجمة نبشتههاي بابلي، هنوز نيز اتفاق نظر وجود ندارد؛ متن منشور كورش در ترجمههاي گوناگون به تفاوتهايي دچار آمده است. با اين نگرش، هيچيك از ترجمههاي امروزيِ كتيبه، معادل دقيق معناي عبارتهاي اصلي آنرا ارائه نميكنند. استناد به محتواي كتيبه و به ويژه كليدواژهها، ميبايست با دقت و وسواس بسياري صورت پذيرد. بيترديد استناد به كتيبه هنگامي با اطمينان بيشتري ممكن ميشود كه واژه يا مفهومي خاص، در بيشتر پژوهشها به گونة كموبيش يكساني برگردان شده باشند.
در دانشگاه «ييل» (Yale) كتيبة كوچك و آسيبديدهاي نگهداري ميشود كه ريشارد بِرگِر در سال 1975 آنرا بخشي گمشده از استوانه كورش دانست. اين بخش توسط همو به كتيبة اصلي اضافه گرديد و نُه سطر پايانيِ فعليِ آنرا تشكيل ميدهد (← سطرهاي 37 تا 45).
فرمان كورش بزرگ از زمان پيدايش تا به امروز بارها ترجمه و ويرايش و پژوهش شده است. پيش از همه، جوان پر شور و كاشـف رمز خط ميخي فارسي باستان يعني هنري كِرِسْويك راولينسون در سال 1880 ميلادي و بعدها ف. ويسباخ 1890، گ. ريختر 1952، آ. اوپنهايم 1955، و. اِيلرز 1974، ج. هارماتا 1974، پ. بـرگـر 1975، ا. كـورت 1983، پ. لوكوك 1999 و بسياري ديگر آنرا تكرار و كاملتر كردند. متن فارسيِ ارائه شده در اين كتاب نيز با نگرش به پژوهشهاي پيشين و روند بهبود شناخت حروف و واژگان بابلي يا اَكَدي و نيز خوانشهاي تازهتر منشور كورش فراهم شده و در زيرنويسها به يادداشتهاي اندكي پرداخته شده است.
ترجمه و انتــشار فرمــان كــورش بــزرگ (كــورش دوم) پــرده از نادانــستههاي بســيار برداشت و بزودي بعنوان «منشور آزادي» و «نخستين منشور جهاني حقوق بشر» شهرتي عالمگير يافت و نمايندگان و حقوقدانان كشورهاي گوناگون جهان در سال 1348 خورشيدي با گردهمايي در كنار آرامگاه كورش در پاسارگاد، از او بنام نخستين بنيادگذار حقوق بشر جهان ياد كردند و او را ستودند. حقوقي كه انسانِ امروز پس از دوهزاروپانصد سال در انديشة ايجاد و فراهمسازيِ آن افتاده است و آرزوي گسترش آنرا در سر ميپروراند.
(نسخهبدلي از منشور كورش به عنوان كهنترين فرمانِ شناختهشدة تفاهم و همزيستي ملتها در ساختمان سازمان ملل متحد در نيويورك نگهداري ميشود. اين كتيبه در فضاي بين تالار اصلي شوراي امنيت و تالار قيمومت جاي دارد).
چه چيز باعث شده است تا فرمان كورش به اين پايه از شهرت برسد؟ پاسخ اين پرسش هنگامي دريافته ميشود كه فرمان كورش را با نبشتههاي ديگر فرمانروايان همزمان خود و حكمرانان امروزي به سنجش بگذاريم و بين آنها داوري كنيم.
آشور نصيرپال، پادشاه آشور (884 پم.) در كتيبة خود نوشته است: ‘‘… به فرمان آشور و ايشتار، خدايان بزرگ و حاميان من … ششصد نفر از لشكر دشمن را بدون ملاحظه سر بريدم و سه هزار نفر از اسيران آنان را زنده زنده در آتش سوزاندم … حاكم شهر را به دست خودم زنده پوست كندم و پوستش را به ديوار شهر آويختم … بسياري را در آتش كباب كردم و دست و گوش و بيني زيادي را بريدم، هزاران چشم از كاسه و هزاران زبان از دهان بيرون كشيدم و سرهاي بريده را از درختان شهر آويختم."
دركتيبة سِـناخِـريب، پادشاه آشور (689 پم.) چنين نوشته شده است: ‘‘… وقتي كه شهر بابِـل را تصرف كردم، تمام مردم شهر را به اسارت بردم. خانههايشان را چنان ويران كردم كه بصورت تلي از خاك درآمد. همة شهر را چنان آتـش زدم كـه روزهاي بسـيار دود آن به آسـمان ميرفـت. نهـر فـرات را به روي شهر جاري كردم تا آب حتي ويرانهها را نيز با خود ببرد."
در كتيبة آشور بانيپال (645 پم.) پس از تصرف شهر شوش آمده است: ‘‘… من شوش، شهر بزرگ مقدس … را به خواست آشور و ايشتار فتح كردم … من زيگورات شوش را كه با آجرهايي از سنگ لاجورد لعاب شده بود، شكستم … معابد عيلام را با خاك يكسان كردم و خـدايـان و الـهههـايشان را به باد يغما دادم. سپاهيان من وارد بيشههاي مقدسش شدند كه هيچ بيگانهاي از كنارش نگذشته بود، آنرا ديدند و به آتش كشيدند. من در فاصله يك ماه و بيست و پنج روز راه، سـرزمـين شـوش را تبديل به يك ويرانه و صحراي لم يزرع كردم … نداي انساني و … فريادهاي شـادي … به دست من از آنجا رخت بربست، خاك آنجا را به تـوبـره كشيدم و به ماران و عـقربها اجازه دادم آنجا را اشغال كنند."
و در كتيبة نَـبوكَـد نَـصَر دوم، پادشـاه بـابل (565 پم.) آمـده است: ‘‘ … فرمان دادم كه صد هزار چشم در آورند و صد هزار ساق پا را بشكنند. هزاران دختر و پسر جوان را در آتش سوزاندم و خـانـهها را چنان ويران كردم كه ديگر بانگ زندهاي از آنجا برنخيزد."
اين رويدادهاي غير انساني تنها به آن روزگاران تعلق ندارد. امروزه نيز مردمان جهان با چنين ستمها و خشونتهايي روبرو هستند. هنوز جنايتهاي آمريكا در ژاپن و ويتنام، فرانسه در الجزاير، ايتاليا در حبشه و ليبي، پرتقال و اسپانيا در آمريكاي لاتين، و انگلستان در سراسر جهان، از يادها نرفتهاند. مردم هرگز فراموش نخواهند كرد كه در عراق بمبهاي شيميايي بر سر مردم بيدفاع هلبچه فروريخت و همة آنان از پير و جوان و زن و كودك به وضعي رقتانگيز نابود شدند. در افغانستان و در ميان سكوت حيرتانگيزِ جهانيان، صدها هزار تن از مردم غيرنظامي و بيدفاع شهرها قرباني مطامع ابرقدرتهاي امروز و گروهاي سياسي كشور ميشوند، در حاليكه در زندگي روزمره نيز از قحطي و بيماريهاي همهگير، از گرسنگي و وبا و سرما رنج ميبرند. در بوسني و در كانون اروپاي متمدن تنها به انگيزههاي نژادي مردم و كودكان را بيدريغ و دستهجمعي به كام مرگ ميفرستند. در مكه جامة سپيد زائران را به سرخي ميآلايند و جان و مال و ناموس آنان را مباح ميشمرند.
كشورهاي بزرگ و پيشرفته و متمدن جهان، سلاحهاي مرگبار كشتار جمعي و بمبهاي شيميايي و ميكربي خود را ديگر مستقيماً بر كاشانة مردم رها نميكنند، بلكه آنها را به بهايي گزاف در اختيار كشورهايي همچون عراق ميگذارند تا بر سر جوانان ايران زمين بريزد و آنگاه باز هم به بهاي گزاف به درمان زخمهاي آنان بپردازند و از نقض حقوق بشر گلايه كنند و خود را بزرگترين پشتيبان آن بدانند.
اما عليرغم رفتارهاي ناپسند پادشاهان آشور و بابل و حكمرانان امروز جهان، كورش پس از ورود به شهر بابل و با دارا بودن هرگونه قدرتعملي به عنوان شاه نيرومندترين كشور جهان، نه تنها پادشاه مغلوب را مصلوب نكرد؛ بلكه او را به حاكميت ناحيهاي منصوب، و با مردم شهر نيز چنين رفتار نمود: ‘‘ … آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همة مردم گامهاي مرا با شادماني پذيرفتند … مَردوك (خداي بابلي) دلهاي پاك مردم بابل را متوجه من كرد؛ زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم. ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد … نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلي بابل و جايگاههاي مقدسش قلب مرا تكان داد. من براي صلح كوشيدم. بردهداري را برانداختم. به بدبختيهاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همة مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند. خداي بزرگ از من خرسند شد … فرمان دادم … تمام نيايشگاههايي را كه بسته شده بود، بگشايند. همة خدايان اين نيايشگاهها را به جاهاي خود بازگرداندم. اهالي اين محلها را گرد آوردم و خانههاي آنان را كه خراب كرده بودند، از نو ساختم. صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم."
كورش پس از ورود به شهر بابل (در كنار رود فرات و در جنوب بغداد امروزي) فرمان آزادي هزاران يهودي را صادر كرد كه قريب هفتاد سال در بابل به اسارت گرفته شده بودند. هزاران آوند زرين و سيمين آنان را كه پادشاه بابل از ايشان به غنيمت گرفته بود، به آنان بازگرداند و اجازه داد كه در سرزمين خود نيايشگاهي بزرگ براي خود بر پاي دارند. رفتار كورش با يهوديان موجب كوچ بسياري از آنان به ايران شد كه در درازاي بيست و پنج قرن هيچگاه بين آنان و ايرانيان جنگ و خشونت و درگيري رخ نداد و آنان ايران را ميهن دوم خود ميدانستهاند. در اين باره در بابهاي گوناگون اسفار عَـزرا و اشعيا در كتاب تورات (عهد عتيق)، ضمن نامبر كردن كورش با عنوان «مسيح خداوند» آمده است: ‘‘ خداوند روح كورش پادشاه فارس را برانگيخت تا در تمامي ممالك خود فرماني صادر كند و بنويسد: كورش پادشاه فارس چنين ميفرمايد كه يَـهُـوَه/ يَـهْـوِه خداي آسمان مرا امر فرموده است كه خانهاي براي او در اورشليم كه در يهودا است، بنا نمايم. پس كيست از شما از تمامي قوم او كه خدايش با وي باشد و به اورشليم كه در يهودا است برود و خانه يَـهُـوَه را كه خداي حقيقي است در اورشليم بنا نمايد …؟ پس همگي برخاسته و روان شدند تا خانة خداوند را كه در اورشــليم است، بـنا نمايند. ... و كورش پادشاه، ظروف خانة خداوند را كه نَـبوكَـد نَـصَـر آنها را از اورشليم آورده و در خانة خود گذاشته بود، بيرون آورد و به رئيس يهوديان سپرد."
در اينجا مايلم بخصوص به اين نكته تاكيد كنم كه با وجود اينكه منشور كورش بزرگ را «نخستين اعلاميه حقوق بشر» ميدانند، اما نوآوري چنين فرماني از كورش نبوده است؛ بلكه اين فرمان فرايند فرهنگ ايراني بوده است. فرهنگي كه هرگز دستور به غارت و آدمكشي و ويراني نداده است. و كورش اين رفتار را از مردمان سرزمين خود، از نياكان خود، از فرهنگ رايج كشورش، در آغوش مهرآميز مادر و از پرورش او آموخته بوده و بكار بسته است. سرافرازي نخستين بيانيه جهاني حقوق بشر نه تنها براي كورش، بلكه همچنين براي فرهنگ كشوري است كه سراسر پهنة پهناور آن از كهنترين روزگاران تابشگاهِ انديشة نيك و كردار نيكي بوده است كه امروزه و از پس هزاران سال مردمان جهان در آرزو و آرمان فراهم ساختن آن هستند.
منشور كورش هخامنشي ارمغاني است از سرزمين ايران براي جهاني كه از جنگ و خشونت خسته است و از آن رنج ميبرد.

(متن)
رضا مرادی غیاث آبادی
پيش از متن كامل منشور، گزيدهاي از مشهورترين بخش آن، در آغاز آورده ميشود:
مشهورترين بخشِ منشور كورش هخامنشي
منم كـورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَد، شاه چهار گوشه جهان. پسر كمبوجيه، شاه بزرگ … نوه كورش، شاه بزرگ … نبيره چيشپيش، شاه بزرگ …
آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همه مردم گامهاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهرياري نشستم. مردوك خداي بزرگ دلهاي پاك مردم بابـل را متوجه من كرد … زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.
ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلي بابل و جايگاههاي مقدسش قلب مرا تكان داد … من براي صلح كوشيدم.
من بردهداري را برانداختم، به بدبختي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند.
مَـردوك خداي بزرگ از كردار من خشنود شد … او بركت و مهربانياش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم …
من همه شهرهايي را كه ويران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نيايشگاههايي كه بسته شده بودند را بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاهها را به جاهاي خود بازگرداندم.
همه مردماني كه پراكنده و آواره شده بودند را به جايگاههاي خود برگرداندم و خانههاي ويران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگي فرا خواندم. همچنين پيكره خدايان سومر و اَكَـد را كه نَـبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودي مَردوك خداي بزرگ و به شادي و خرمي به نيايشگاههاي خودشان بازگرداندم. بشود كه دلها شاد گردد.
بشود، خداياني كه آنان را به جايگاههاي مقدس نخستينشان بازگرداندم، هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم زندگانيِ بلند خواستار باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نيكخواهانه برايم بيابند. بشود كه آنان به خداي من مَردوك بگويند: ‘‘ به كورش شاه، پادشاهي كه ترا گرامي ميدارد و پسرش كمبوجيه، جايگاهي در سراي سپند ارزاني دار.’’
من براي همه مردم جامعهاي آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم.
* * *
متن كامل منشور كورش هخامنشي
1. «كورش» (در بابلي: ‹كو- رَ – آش›)، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه «بـابِـل» ‹با- بي- ليم›، شاه «سـومـر» ‹شو- مـِ- ري› و «اَكَّـد» ‹اَك- كـَ- دي- اي›، …
2. ... همه جهان
(از اينجا تا پايان سطر نوزدهم، نه از زبان كورش، بلكه به روايت ناظري ناشناخته كه ميتواند نظر اهالي و بزرگان بابل باشد، بازگو ميشود).
3. ... مرد ناشايستي به فرمانروايي كشورش رسيده بود.
4. او آيينهاي كهن را از ميان برد و چيزهاي ساختگي بجاي آن گذاشت.
5. معبدي بَدلي از نيايشگاه «اِسَـگيلَـه» ‹اِ- سَگ- ايلَـه› براي شهر «اور» ‹او- ريم› و ديگر شهرها ساخت.
(«اِسَـگيـلَـه/ اِزاگيلا» نام نيايشگاه بزرگ «مردوك» يا خداي بزرگ است. اين نام شباهت فراواني با نام نيايشگاه ايراني «اِزَگين» در «اَرَتَـه» دارد كه در حماسه سومري «اِنمِـركار و فرمانرواي اَرَته» بازگو شده است. آقاي جهانشاه درخشاني در آرياييان، مردم كاشي و ديگر ايرانيان (تهران، 1382، ص 507)، «اِزَگين» را به معناي «سنگ لاجورد» ميداند. از سوي ديگر «كاسيان» نيز رنگ آبي را رنگ خداوند بشمار ميآوردند و «كاشّـو/ كاسّـو»، نام خداي بزرگ آنان به معناي «رنگ آبي» است. امروزه همچنان واژه «كاس» براي رنگ آبي در گويشهاي محلي بكار ميرود. براي نمونه در گيلان، مردان با چشم آبي را «كـاس آقا» خطاب ميكنند. همچنين براي آگاهي از پيوند اَرَتَـه با نواحي باستانيِ حاشيه هليلرود در جنوب جيرفت بنگريد به: مجيدزاده، يوسف، جيرفت كهنترين تمدن شرق، تهران، 1382).
6. او كار ناشايست قرباني كردن را رواج داد كه پيش از آن نبود ... هر روز كارهايي ناپسند ميكرد، خشونت و بدكرداري.
7. او كارهاي ... روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زنـدگي مـردم دخالت ميكرد. اندوه و غم را در شهرها پراكند. او از پرستش «مَــردوك» ‹اَمَـر- اوتو› خداي بزرگ روي برگرداند.
(گمان ميرود نام «مردوك» با واژه آريايي و اوستايي «اَمِـرِتات» به معناي «جاودانگي/ بيمرگي» در پيوند باشد. اما ويژگيهاي ديگر مردوك شباهتهايي با «اهورامزدا» دارد و همچون او در سياره «مشتري» متجلي ميشده است. همانگونه كه مردوك را با نام «اَمَـر- اوتو» ميشناختهاند؛ از او با نام آريايي و كاسيِ «شوگورو» نيز ياد ميكردهاند كه به معناي «بزرگترين سرور» بوده و با معناي اهورامزدا (سرور دانا/ سرور خردمند) در پيوند است).
8. او مردم را به سختي معاش دچار كرد. هر روز به شيوهاي ساكنان شهر را آزار ميداد. او با كارهاي خشنِ خود مردم را نابود ميكرد ... همه مردم را.
9. از ناله و دادخواهي مردم، «اِنـليل/ ايـلّيل» خداي بزرگ (= مردوك) ناراحت شد ... ديگر ايزدان آن سرزمين را ترك كرده بودند. (منظور آباداني و فراواني و آرامش)
10. مردم از خداي بزرگ ميخواستند تا به وضع همه باشندگان روي زمين كه زندگي و كاشانهاشان رو به ويراني ميرفت، توجه كند. مردوك خداي بزرگ اراده كرد تا ايزدان به «بابِـل» بازگردند.
11. ساكنان سرزمين «سـومِـر» و «اَكَّـد» مانند مردگان شده بودند. مردوك بسوي آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.
12. مردوك به دنبال فرمانروايي دادگر در سراسر همه كشورها به جستجو پرداخت. به جستجوي شاهي خوب كه او را ياري دهد. آنگاه او نام «كورش» پادشاه «اَنْـشان» ‹اَن- شـَ- اَن› را برخواند. از او بنام پادشاه جهان ياد كرد.
13. او تمام سرزمين «گوتي» ‹كو- تي- اي› را به فرمانبرداري كورش در آورد. همچنين همه مردمان «ماد» ‹اوم- مـانمَـن- دَه› را. كـورش با هر « سياه سر» (همه انـسانها) دادگرانه رفتار كرد.
(در تداول، نامِ بابلي «اومانمنده» را با «ماد» برابر ميدانند. اما به نظر ميآيد كه اين نام بر همه يا يكي از اقوام آريايي كه در هزاره دوم پيش از ميلاد به مياندورود مهاجرت كرده بودهاند؛ اطلاق ميشده است).
14. كورش با راستي و عدالت كشور را اداره ميكرد. مردوك، خداي بزرگ، با شادي از كردار نيك و انديشه نيكِ اين پشتيبان مردم خرسند بود.
15. او كورش را برانگيخت تا راه بابل را در پيش گيرد؛ در حالي كه خودش همچون ياوري راستين دوشادوش او گام برميداشت.
(ممكن است منظور ديده شدن سياره مشتري بوده باشد. در باورهاي ايراني، سياره مشتري نماد آسمانيِ اهورامزدا/ مردوك بوده است. نك به: بارتل ل. واندروردن، پيدايش دانش نجوم، ترجمه همايون صنعتيزاده، 1372. او حتي منظور از «سپاه پر شمار او» را نيز ستارگان آسمان ميداند).
16. لشكر پر شمار او كه همچون آب رودخانه شمارش ناپذير بود، آراسته به انواع جنگافزارها در كنار او ره ميسپردند.
17. مردوك مقدر كرد تا كورش بدون جنگ و خونريزي به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلايي ايمن داشت. او «نَـبـونـيد» ‹نـَ- بو- نـَ- ايد› شاه را به دست كورش سپرد.
18. مردم بابل، سراسر سرزمين سومر و اَكَّـد و همه فرمانروايان محلي فرمان كورش را پذيرفتند. از پادشاهي او شادمان شدند و با چهرههاي درخشان او را بوسيدند.
19. مردم سروري را شادباش گفتند كه به ياري او از چنگال مرگ و غم رهايي يافتند و به زندگي بازگشتند. همه ايزدان او را ستودند و نامش را گرامي داشتند.
20. منم «كـورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَّـد، شاه چهار گوشه جهان.
(از اينجا روايت به صيغه اول شخص و از زبان كورش بازگو ميشود. استرابو نقل ميكند كه «كورش» نامي است كه او پس از پادشاهي و با الهام از رود «كُـر» در جنوب پاسارگاد بر خود نهاد. پيش از اين، نام او «اَگـرَداتوس Agradatus» (اَگـرَداد/ اَگـراداد) بوده است. نك به: جغرافياي استرابو، ترجمه هـ. صنعتيزاده، 1382، ص. 319).
21. پسر «كمبوجيه» ‹كـَ- اَم- بو- زي- يَه›، شاه بزرگ، شاه «اَنْـشان»، نـوه «كـورش» (كـورش يكم)، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبيره «چيشپيش» ‹شي- ايش- بي- ايش›، شاه بزرگ، شاه اَنشان.
22. از دودمـاني كـه هميشه شـاه بـودهاند و فـرمانـروايياش را «بِل/ بعل» ‹بـِ- لو› (خداوند/ = مردوك) و «نَـبـو» ‹نـَ- بو› گرامي ميدارند و با خرسندي قلبي پادشاهي او را خواهانند. آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم؛
(«نَـبـو» ايزد نويسندگي و دبيـري بـوده، و نيايشگاه او به نـام «اِزيـدَه» خوانده ميشده است. ورود كورش «بدون جنگ و پيكار» به بابل، نه تنها در گزارش او، بلكه در متون بابلي همچون «سالنامه نبونيد» و نيز در «تواريخ هرودوت» (كتاب يكم) تأييد شده است. براي آگاهي از سالنامه نبونيد نگاه كنيد به: Hinnz, W., Darios und die Perser, I, 1976, p. 106.).
23. همه مـردم گامهاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بـابـل بر تخت شهرياري نشستم. مَردوك دلهاي پاك مردم بابل را متوجه منكرد، زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.
(پذيرش كورش توسط مردم، در «كورشنامه/ سيروپدي» (Curou Paideia) نوشته گزنفون نيز تأييد شده است. گزنفون اظهار ميدارد كه مردمان همه كشورها با رضايت خودشان پادشاهي و اقتدار كورش را پذيرفته بودند (سيروپدي، كتاب يكم)).
24. ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد.
25. وضع داخلي بابل و جايگاههاي مقدسش قلب مرا تكان داد ... من براي صلح كوشيدم. نَـبونيد، مردم درمانده بابل را به بردگي كشيده بود، كاري كه در خور شأن آنان نبود.
26. من بردهداري را برانداختم. به بدبختيهاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند. مردوك از كردار نيك من خشنود شد.
27. او بر من، كورش، كه ستايشگر او هستم، بر پسر من «كمبوجيه» و همچنين بر همه سپاهيان من،
28. بركت و مهربانياش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم. به فرمان مَردوك همه شاهاني كه بر اورنگ پادشاهي نشستهاند؛
29. و همه پادشاهان سرزمينهاي جهان، از «درياي بالا» تا «درياي پايين» (درياي مديترانه تا خليج فارس)، همه مردم سرزمينهاي دوردست، همه پادشاهان «آموري» ‹اَ- مور- ري- اي›، همه چادرنشينان،
30. مـرا خـراج گذاردند و در بـابـل بر من بـوسـه زدنـد. از ... تا «آشـــور» ‹اَش- شور› و «شوش» ‹شو- شَن›.
31. من شهرهاي «آگادِه» ‹اَ- گـَ- دِه›، «اِشنونا» ‹اِش- نو- نَك›، «زَمبان» ‹زَ- اَم- بـَ- اَن›، «مِتورنو» ‹مـِ- تور- نو›، «دير» ‹دِ- اير›، سرزمين «گوتيان» و شهرهاي كهن آنسوي «دجله» ‹اي- ديك- لَت› كه ويران شده بود را از نو ساختم.
32. فرمان دادم تمام نيايشگاههايي كه بسته شده بود را بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاهها را به جاهاي خود بازگرداندم. همه مردماني كه پراكنده و آواره شده بودند را به جايگاههاي خود برگرداندم. خانههاي ويران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگي فرا خواندم.
(با اينكه هيچ دليل قاطعي در زرتشتي بودنِ كورش بزرگ در دست نيست؛ اما او همچون زرتشت به اين باور كهن ايراني پايبند بوده است كه هر كس در پرستش خداي خود و انتخاب دين خود آزاد است. افسوس كه موبدان زرتشتيِ عصر ساساني با سختگيري و خشونتهاي بيشمار و اعمال سليقههاي شخصي در تحريف آيين زرتشت، به اين دستاورد با ارزش فرهنگ ايراني آسيب زدند).
33. همچنين پيكره خدايان سومر و اَكَّـد را كه نَـبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود؛ به خشنودي مَردوك به شادي و خرمي،
34. به نيايشگاههاي خودشان بازگرداندم، بشود كه دلها شاد گردد. بشود، خداياني كه آنان را به جايگاههاي مقدس نخستينشان بازگرداندم،
(گشايش و بازسازي نيايشگاهها به فرمان كورش، دستكم در يك متن ديگر شناخته شده است. بر اين لوح چهار سطري كه از «اَرَخ» در مياندورود كشف شده، آمده است: “منم كورش، پسر كمبوجيه، شاه توانمند، آنكه «اِسَـگيلَـه» و «اِزيـدَه» را باز ساخت.” براي آگاهي بيشتر نگاه كنيد به صفحه 156 مقاله W. Eilers در كتابشناسي).
35. هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم خواستار زندگاني بلند باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نيكخواهانه برايم بيابند. بشود كه آنان به خداي من مَردوك بگويند: ‘‘به كورش شاه، پادشاهي كه ترا گرامي ميدارد و پسرش كمبوجيه جايگاهي در سراي سپند ارزاني دار.’’
(در باورهاي ايراني، «سراي سپند» يا «اَنَـغْـرَه رَئُـچَـنْـگْـه» (اَنَـغران/ اَنارام) به معناي «روشناييِ بيپايان و جايگاه خداي بزرگ يا اهورامزدا و بهشت برين است).
36. بيگمان در روزهاي سازندگي، همگيِ مردم بابل، پادشاه را گرامي داشتند و من براي همه مردم جامعهاي آرام فراهم ساختم. (صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم). . . . .
37. … غاز، دو اردك، ده كبوتر. براي غازها، اردكها و كبوتران…
(از سطر 37 تا 45 بخش نويافتهاي است كه در مقاله «در باره منشور كورش» به آن اشاره شد. اين نُه سطر دنباله بلافصل سطرهاي پيشين نيست).
38. ... باروي بزرگ شهر بابل بنام «ايمگور- اِنـليل» ‹ايم- گور- اِن- ليل› را استوار گردانيدم ...
39. ... ديوار آجري خندق شهر را،
40. ... كه هيچيك از شاهان پيشين با بردگانِ به بيگاري گرفته شده به پايان نرسانيده بودند؛
41. ... به انجام رسانيدم.
42. دروازههايي بزرگ براي آنها گذاشتم با درهايي از چوب «سِدر» و روكشي از مفرغ ...
43. ...كتيبهاي از پـادشاهي پيش از من بنام «آشور بانيپال» ‹آش- شور- با- ني- اَپ- لي›
44. ...
45. ... براي هميشه!
* * *
منابعي براي آگاهي بيشتر از ترجمههای متن منشور كورش:
Berger, P. R., Der Kyros-Zylinder mit dem Zusatzfragment BIN II Nr. 32 und die Akkadischen Personennamen im Danielbuch, Zeitschrift fur Assyriolgie 64. 1975.
Eilers, W., Le texte cunéiforme du Cylinder de Cyrus, Acta Iranica 2, 1974.
Harmatta, J., Les modèles littéraires de ľ édit Babylonien de Cyrus, Acta Iranica 1, 1974.
Kuhrt, E., The Cyrus Cylinder and Achaemenid Imperial Policy, JSOT (نشريه مطالعات عهد عتيق) , 25, 1983
Lecoq, P., Les Inscriptions de Perse Achemenide, Paris, 2000.
Oppenheim, A. L. Traduction du Cylinder du Cyrus in Pritchard, J. b., Ancient Near Easte Texts Relating to the Old Testament, Princeton, 1955.
Rawlinson, H. C., Notes on a Newly Discovered Clay Cylinder of Cyrus the Great. JRAS, 12. 1880.
Richter, G. M., Greek Subjectson Grecopersian Seal Stons, Archaeologica Orintalis in Memorim Ernest Herzfeld, New York, 1952.
Weissbach, F. H., Die Achamenideninschriften Zweiter Art, Herausgeben und Bearbeitel. Leipzig, 1890.
Weissbach, F. H., Keilinschriften der Achämeniden, Leipzig, 1911.